مجنون المحیا

شعر عاشقانه و متن ادبی در ستایش محیا

مجنون المحیا

مجنون المحیا
مجنون المحیا شعر عاشقانه و متن ادبی در ستایش محیا

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

سلام به دوستان محیایی من 

امشب میخوام داستان کسی رو براتون بزارم که خیلی با داستان زندگی من شباهت داره واون کسی نیست جز وحشی بافقی هردومون سجاده نشین باوقاری بودیم و حکم جماعت داشتیم هر دو مون یک عشق جان سوز باعث تغییر مسیر زندگی مون شد از مدرس و مسجد بیرونمون کردن و طبل رسوایی ما رو تو شهر زدن با این تفاوت وحشی بافقی دید و عاشق شد ولی من ندیده دل بستم و شیدا شدم ودیگر اینکه وحشی بافقی دل به دل معشوقه ای بست که هم خواب رقیبان بود ولی معشوقه من پاک ترین و معصوم ترین و شرافتمندانه ترین و مهربان ترین  انسان این کره خاکی ست

پس بخونید داستان اوارگی و عاشقی وحشی بافقی

و یک روز به کوچه ای که مسجد جامع شهر درآن قرار داشت رفت ومنتظر شد تا نماز تمام شود وبه دنبال امام جماعت که کسی جز وحشی نبود راه افتاد ودر بین راه خودش را به امام جماعت رساند و نیم تنه ای به او زد و رد شد وبانیم نگاهی به پشت سر حرکت کرد ورفت ودور شد وحشی به خانه رفت وجلوی آینه رفت صورت پراز آثار جامانده از بیماری آبله خودرا نگاه کرد وپیش خود گفت به احتمال زیاد این زن متوجه نشده یا مرا باکسی دیگر اشتباه گرفته وزیاد به آن فکر نکرد اما زیبایی چهره زن وی را دچار وسوسه ای غیر قابل انکار کرده بود ونتواست شب را بدون فکرکردن به وی  بخوابد وفردای آن روز دوباره سر وکله ی زن پیدا شد وبا عشوه ای دیگر کار روز گذشته ی خود را تکرار کرد وحسابی خواب امام جماعت شهر را به هم ریخت وحشی هر بار که جلوی آینه میرفت نمیتوانست باور کند که زنی به آن زیبایی عاشق وی شده باشد اما از آنجا که وحشی بسیار ساده دل ویکرنگ بود نمیتوانست اورا نادیده بگیرد وخلاصه برای روزسوم وچهارم وپنجم زن حیله خود را بکار بست، تا ناچارا امام جماعت شهر، به دنبال وی حرکت کرد ورفت ورفت وزن هم عشوه کنان وی را به دنیال خود میکشید تا به در خانه ی زن رسیدند زن درب را باز گذاشت وپس از لحظاتی سرک کشید وآخوند ساده دل را منتظر دید وی را دعوت کرد که داخل خانه شود وامام جماعت وارد خانه شد و زن اول میوه آورد وبعد برای وی نوشیدنی غیر معمول آورد و امام جماعت امتناع کرد ولی زن دست بردار نشد وگفت: راه رسیدن به من نوشیدن این جام است و اصرار کرد، عاشق دلسوخته ی از همه جا بیخبر، ناچار جام را سر کشید و آتش عشق زن در دلش هزار برابر شد و از جا بلند شد وبه سوی زن رفت بیخبر از نقشه ای که زن برایش کشیده بود وبا خنده وعشوه های منحرف کننده وی را به دنبال خود به این سو وآنسو کشاند وهنگامی که وحشی از خود بیخود شده بود به دنیال زن از راه پله ی ساختمان به سمت پشت بام رفت وچون روی پشت بام رسید زن حیله گر  بنای فریاد را گذاشت که ای مردم مسلمان به دادم برسید ومرا از دست این دیوانه ی شراب خورده نجات دهیدو... مردم متعصب ومتدین بافق چون صدای زنی راشنیدند که ازدست مردی غریبه فرار میکند، همه ریختند وچون دیدند امام جماعت شهر است بیشتر عصبانی شدند وتا جایی که میخورد وی را کتک زدند وخلع لباسش کردند وهر چه از زبانشان درآمد نثارش کردند واز خانه ی زن  غریبه بیرونش انداختند واین داستان در کمترین زمان ممکن در شهر پیچید که امام جماعت شهر، عاشق فلان زن شده و وی را تعقیب کرده، ومردم میخواستند ببینند این  زن کیست وچقدر زیباست که دل امام جماعت شهرشان را برده و در اندک زمانی این زن زیبا رو مورد توجه همه ی مردم وخصوصا مردها قرار گرفت و کشته مرده ی زیادی پیدا کرد،چه هدف واقعی او همین بود  واین تنها دلیلی بود که این بلا را به سر وحشی  آورد ومیخواست با این نقشه به هدف اصلی خود که شهره ی عام خاص شدن بود، برسد وبعد ازاین جریان جماعت زیادی شیفته ی وی شدند آمد وشد های زیادی داشت واصلا هم به وحشی فکر نمیکرد که کجا رفته وعاقبتش چی شده، و لی وحشی اگر چه  بعد از این قضیه بیشتر گوشه گیر شد و تخلص ”وحشی“ را برگزید واز چشم مردمان پنهان شدوبه معشوق واقعی خود میاندیشید  ولی  از وی نیز غافل نبود وهمیشه دورادور وی را میپایید و شعر شرح پریشانی در شکایت از همین معشوقه است و قالب آن تلفیقی از ترکیب بند و مسمط است .وهمچنین بیشتر شعرهای پر سوز وگدازی را هم که سروده است نتیجه همین عشق مجازی است که تولدی دیگر را در وی سبب شد . جالب است بدانید که وحشی پس از این واقعه بیشتر به مهمانخانه ها و کافه ها  میرفت وبا مردم عوام و معمولی نشست و برخواست مینمود و نهایتا در سال (۹۹۷ هجری قمری)در سن شصت و یک سالگی درگذشت  و درمحله سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل ، برادر امام هشتم به خاک سپرده شد.
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید/داستانِ ِغم ِ پنهانی ِ من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش  کنید/گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم/ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم/بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس درآن سلسله غیرازمن ودل، بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت/سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت
این همه مشتری و گرمی بازارنداشت/یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت
اول آن کس که خریدارشدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او/داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او/شهر پرگشت زغوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره این است وندارم به ازاین رای دگر/که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر/برکف پای دگربوسه زنم جای دگر
بعدازاین رای من این است وهمین خواهد بود
من براین هستم والبته چنین خواهد بود
پیش او یار ِ نو و یار ِ کهن هردو یکی است/حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است
قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو یکی است/نغمه  بلبل وغوغای ِ زغن هر دو یکی است
این ندانسته که قدرهمه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی یاردگرباشم به/چند روزی  پی  دلدارِ دگر باشم به
عندلیبِ گل ِ رخسارِ دگر باشم به/مرغ خوش نغمه گلزاردگرباشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم ازتازه جوانان چمن ممتازش
آن که برجانم ازاو دم به دم آزاري هست/مي توان يافت كه بر دل زمنش باري هست
از من و بندگي من اگرش عاري هست/بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست دراين شهر كسي
بنده اي هم چو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است/راه ِ صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه ِ طلب باز کشیدیم بس است/اول وآخراین مرحله دیدیم بس است
بعد ازاین ما وسر کوی دل آرای دگر
با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر ازدل محزون نرود/آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود/چه گمان غلط است این، برود چون نرود
چند کس ازتو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
بعد از این  چند به کام ِ دگرانت بینم/سرخوش و مست زجام دگرانت بینم
مایه عیش ِ مدام دگرانت بینم/ساقی ِ مجلس ِ عام ِ دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند
یار ِ این  طایفه ی  خانه  برانداز مباش/ازتوحیف است به این طایفه دمسازمباش
میشوی شهره به این فرقه هم آوازمباش/غافل از لعب ِ حریفان ِ دغل باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری است مبادا که ببازی خود را
درکمین تو بسی عیب شماران هستند/سینه  پر درد  ز تو  کینه گذاران هستند
داغ  بر سینه  ز تو سینه فکاران هستند/غرض این است که درقصد تویاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف دور و برت باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر«وحشی» هوس روی تو رفت/وز دلش آرزوی ِ قامت ِ دلجوی ِ تو رفت
شد دل آزرده  و آزرده دل از کوی  تو رفت/با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیزکسان گوش کند



تاريخ : شنبه هفتم دی ۱۳۹۸ | 23:54 | نویسنده : مجنون المحیا |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.